قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1256
تاريخ الفي ( فارسى )
او در شهر دمشق مانع شد . همچنين به هر شهرى كه مىرفت حكّام او وى را نمىگذاشتند ، تا آنكه بالضّروره روى به مصر نهاد . صالح بن على ، برادر سفّاح ، به حكم او در پى او مىرفت تا در عين الشمس ، كه شارستان فرعون است ، به مروان رسيد . نقل است كه مروان در اين وقت ، كه از شهرى به شهرى مىگريخت ، رأيش بر آن قرار گرفته بود كه به هر شهرى كه رسد علف آن شهر مىسوخت و چاههاى آن مىانباشت كه شايد كه لشكر عباسيان به واسطهء بىآبى و كمعلفى از تعاقب او دست بازدارد . امّا صالح بن على با وجود اين حال دست از وى بازنداشت تا آنكه نصف شبى به عين الشمس رسيد . اتّفاقا ، مروان در آنجا در كنيسهاى فرود آمده و صالح از اين معنى خبر نداشت ، بلكه گمان ايشان آن بود كه مروان به جانب افريقيّهء مغرب رفته . القصّه ، ايشان مىخواستند از آنجا درگذرند كه به يك ناگاه ديدند كه غلامى اسبى را به دست دارد و مىرود ، پرسيدند : اى غلام ، اين اسب از آن كيست ؟ غلام به گمان آنكه اين جماعت از مردم مرواناند ، گفت : اين اسب از آن امير المؤمنين مروان است . گفتند : مروان كجاست ؟ گفت : [ 165 الف ] در كنيسهء عين الشمس فرود آمده . صالح روى به آن طرف نهاد . مروان چون آگاه شد برخاست و زره پوشيده با جماعت خود روى به جنگ آورد . آخر الأمر ، چنان كه سابقا قلمى شد ، عبد اللّه بن شهاب مازنى نيزهاى بر تهيگاه او زد كه از اسب درافتاد و غلام محمّد بن شهاب از اسب فرود آمده سر او را از بدن وى جدا ساخته پيش صالح برد . « 1 » و اين قضيّه در سال صد و بيست و دويم از رحلت خير البشر بود . مداينى آورده كه چون سر مروان را پيش ابو العباس نهادند روى به مردمان كرد و گفت : كيست از شما كه اين را بشناسد ؟ فراس بن جعدة بن هبيرة بن ابى وهب ، كه جدّهء او امّ هانى بنت ابو طالب بود ، گفت : يا امير المؤمنين ، من مىشناسم . اين سر خليفهء ماست . و اللّه كه نيك خليفهاى بود . و اينچنين ، فصلى در مدح مروان فروخواند و نيكويى او بسيار گفت : ابو العباس در خشم شد و از مجلس برخاست و مردمان نيز از مجلس برفتند . بعد از ساعتى ، ابو العباس كس فرستاد و فراس بن جعده را بخواند و گفت : تو را چه باعث بود بر گفتن آنچه در حقّ مروان گفتى در مجلس ؟ فراس جواب داد : يا امير المؤمنين ، و اللّه كه مروان به من بسيار احسان
--> ( 1 ) . گويند قبل از اينكه سر بريدهء مروان را به كوفه فرستند ، ابو عون دستور داد زبان مروان را بريدند . در همين موقع گربهاى زبان را درربود و شاعرى در اين باره سرود : قد فتح اللّه مصرا عنوة لكم * و اهلك الفاجر الجعدىّ إذ ظلما فلاك مقوله هرّ يجرّره * و كان ربّك من ذى الكفر منتقما ؛ - دميرى ، حياة الحيوان ، ج 2 ، ص 443 .